سفارش تبلیغ
صبا ویژن
قناعت دولتمندى را بس و خوى نیک نعمتى بود در دسترس . [ و حضرتش را از معنى « فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیّاةً طَیِّبَةً » پرسیدند ، فرمود : ] آن قناعت است . [نهج البلاغه]
مشخصات مدیروبلاگ
 
صدف[85]
سکــــــــــــــوت و دوست دارم اشک و بیشتـــــــر هر دوی اینها نمـــــــــــــاد عشــــــــقند. و من به این عشق با اشکی سرشار از لطف خدا افتخار می کنم التـــــــــــــماس دعــــــــــا یا علــــی!

خبر مایه

دخترک گر یان به خانه آمد.


رو به مادر بزرگ کرد و گفت: دیگر عاشق نمی­شوم این دنیا ارزش عاشقی ندارد.


عشق تنها توی کتابها و افسانه­هاست و ….


مادر بزرگ مهربان تنها نگاهی به نوه عزیزش کرد و نوه زیبایش که همان چشمهای زیبا را داشت به او خیره شد.


سرانجام پرسید مامان بزر گ به چه نگاه میکنید؟


هنوز هم معتقد به عشق و عاشقی هستید؟


باور کن نسل مردائی مثل خدا بیامرز بابا بزر گ از بین رفته، باور کن هیچ کس حافظ نمیخو اند کسی به دنبال عطار نیست. پیرزن مهربان باز به او لبخند زد.


لبخند مادر بزرگ نوه زیبا را تحت تاثیر قرار داد و کمی آرامتر پرسید مامان بزر گ اشتباه میکنم؟


مادر بزرگ گفت میخو اهی یک قصه بر ایت تعریف کنم؟


دخترک که از بچگی عاشق قصه های مادر بزرگ بود سرش را تکان داد تا شاید اندکی غصه هایش را از یاد ببرد و مادر بزرگ این گونه داستان خو د را آغاز کرد.
” یکی بو د، یکی نبو د، غیر از خدا هیچ کس نبود.


بالای کو هی یک عقاب روی تخمهای خو د نشسته بود منتظر بود که توی یکی از روزها تخمها بشکند و جوجه عقابها سر از تخم بیرون آورند اما توی یکی از روزها که عقاب روی تخمها نبود زلزله­ای آمد و یکی از تخمها از لانه قل خورد و رفت پایین و آنقدر پایین رفت تا به وسط مزرعه­ای که پایین کوه بود ایستاد.


پسر ک شیطان مزرعه دار تخم را برداشت و قاطی تخم های بلدرچین کنار برکه که او هم منتظر جوجه هایش بود کرد.


چند روزی گذشت و همه جوجه بلدرچینها سر از تخم درآوردند بچه عقاب هم به همراه جوجه های بلدرچین پای به این دنیا گذاشت بچه عقاب با دیگران فرق داشت ولی کسی به این مسئله توجه نمیکرد یک چند سالی گذشت و بچه عقاب سر به آسمان کرد و عقابها را بالای سرش دید به بلدرچینهای دیگر گفت چه خو ب می شد من هم یک عقاب بودم و می توانستم تا آن بالاها پرواز کنم بقیه بلدرچینها به او خندیدند و حسابی او را مسخره کردند پس گفتند تو فقط یک بلدرچینی نمی تو انی هیچوقت یک عقاب بشوی و  عقاب بلدرچین نما!


هم باور کرد و همیشه چون یک بلدرچین زندگی کرد و آخر هم مثل یک بلدرچین مرد چون هیچوقت باور نکرد میتونه عقاب باشد مادر بزر گ ساکت شد و نوه باهوش از او پر سید همین مادر بزرگ؟


خوب معنی این داستان چی بود؟


مادر بزرگ صبور که به نظر می آمد مدتها بود منتظر این سو ال از سوی نوه­اش بود جواب داد خوب تو هم این طور اگر باور کنی دوران عشق تمام شده اگر عشق فقط توی افسانه ها است و هیچ مردی ارزش عشق ورزیدن ندارد، حافظ و سعدی عطارو..


یک مشت کاغذ پاره قدیمی است همیشه یک دختر نا امید و بی عشق خواهی ماند و هیچ و قت عشق در خانه ترا نخواهد زد پس هر وقت خو استی هر چی بشو ی کافی است فقط آن را باور کنی دخترک مبهو ت شد و ناگهان لبخند زیبائی زد مادر بزر گ را بغل کرد و بوسید دیوان حافظ را از کتابخانه برداشت و متوجه چشمهای نمناک مادر بزرگ مهربونش نشد که به عکس پدربزرگ چه عاشقانه و پر حسرت نگاه می کند...

 

 


  

 

گل بی رخ یار خوش نباشد --- بی باده بهار خوش نباشد*

طرف چمن و طواف بستان --- بی لاله عذار خوش نباشد*

رقصیدن سرو و حالت گل --- بی صوت هزار خوش نباشد*

 با یار شکرلب گل اندام --- بی بوس و کنار خوش نباشد*

هر نقش که دست عقل بندد --- جز نقش نگار خوش نباشد*

جان نقد محقّر است حافظ --- از بهر نثار خوش نباشد*  


89/1/22::: 11:52 ع
نظر()
  
  

عقل گویدمن دلیل هر نمودم 

             عشق گوید من شهنشاه وجودم

عقل گوید آگه از هر شر و خیرم   

            عشق گوید برتر از اینهاست سیرم
عقل گوید من به هستی رهنمایم     

            عشق گوید نیستی را ره گشایم
عقل گوید من نگهدار وجودم      

            عشق گوید فارغ از بود و نبودم
عقل گوید من نظام کایناتم          

           عشق گوید رسته از قید جهاتم
عقل گوید پادشاهی پر فتوحم     

           عشق گوید من امیر قلب و روحم
عقل گوید کشف معقولات خوانم    

           عشق گوید علم مجهولات دانم
عقل گوید از خطر ها می رهانم        

            عشق گوید درخطر ها من امانم
عقل گوید رهنما و راه دانم        

            عشق گوید من به راهی بی نشانم
عقل گوید من نشان افتخارم       

            عشق گوید بی نشانی خاکسارم
عقل گوید عالم و صاحب کمالم       

                        عشق گوید من به دنبال وصالم
عقل گوید اهل فن و هوشیارم     

           عشق گوید با فنونت نیست کارم
عقل گوید من خبیر و نکته دانم    

            عشق گوید بی خبر از این وآنم
عقل گوید اهل بحث و قیل وقالم    

           عشق گوید من قرین وجد و حالم
عقل گوید من چراغ تیره روزم        

                       عشق گوید نوربخش دل فروزم

 


  
پیامهای عمومی ارسال شده
+ سلام به دوست عزیز مهدیار تولد شما مبارک!
+ سلام دوستان عیدتون مبارک
+ با سلام دوستان عزیز شایان و سارا تولدتون مبارک


+ * * * بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحیمِ * یَا مُقَلِّبَ القُلوُبِ وَالاَبصارِ * یَامُدَبِّرَاللَّیلِ وَ النّهَارِ * یَا مُحَوّلِ الحَولِ و الاَحوالِ * حَوِّل حَالَنَا اِلَی اَحسَنِ الحَالِ * آمّینَ یَا رَبَّ العَالَمین * ای زیر و رو کننده ی قلب ها و دیدگان * ای تدبیر کننده ی روز و شب * ای دگرگون کننده ی حال و احوال * حال ما را هم به بهترین حال ها دگرگون ساز * آمّین ای پروردگار جهانیان * * * *
+ سلا!امروز چهل روز است از عزیزترینم(مادر)دورم برایش ذکر صلوات و فاتحه ای نثار کنید!
+ نمی گم الهی این غم سراغت بیاد خدا از گناهت بگذره!اگه شما و بقیه به این نیت اومدید وبلاگ زدید شاید!ولی من خواستم دعا کنید برای اینکه عشقم(مادرم )و از دست دادممن از تو میگذرم ولی خدا دعا میکنم که خدا شما را هم نیز ببخشد!من تنها نیستم چون خدا را دارم و لطف کنید برای خودتون از این دعا ها بفرمائید!
+ سلام به دوستی که محبت کردند و برای دل گرفته ی من طلب دوست ... کردید!
+ سلام!خیلی دلم گرفته برام دعا کنید باشه!!!
+ سلام شنیدی چه کسی میخواد به داد ایران و ما برسه؟!آمریکا!
+ مرگ بر منافق مرگ بر وطن فروشها آدم فروشها!